تبليغاتX
** کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گلی سرخ شناور باشیم **

راز گل سرخ

راز گل سرخ
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گلی سرخ شناور باشیم.
زندان غم

معشوق من

به کدام محکمه و دادگاه شکايت عاشق کشي ات را ببرم که قاضيانش همه همچون تو کافرند....کافر عشق

و شکايتم حکايت است به گوششان.

و چون اجراي حکم طلب مي کنم مرا به زندان غم تو مي اندازند.

کداميک را به وکالت دلم بگيرم :مجنون ليلي را يا خسرو شيرين را يا فرهاد شيرين را و يا......

مگر نه اينکه وکلاي عشق همينانند.پس  چرا محکمه هيچ يک را پذيرا نيست.

و چون وکيلي نباشد درخت بلند بيد عشقم که سر به آسمان ساييده مي لرزد.

زبان گفتار گرفتار سيل کلمات مي شود و قاضي کلام افکارم را با تيغ کلامش قطع مي کند و مي گويد :

راي دادگاه :حبس ابد

حال در گوشه زندان غمت سالهاست که معصومانه مي گريم.

زندان بان تو که اشک هايم را ديده اي مرا رها کن از اين بند.

توکه بي خوابي هايم را ديده اي مرا رها کن.

حد اقل با صداي خسته ام بسرا سرود سرد سالهاي سياه ام را.

ولي :

کجاست و که شنيده ترانه اي که زنداني و زندان بان همزمان زمزمه مي کنند؟

نویسنده : عارف

2 نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط عارف همتی  | 

بهار دل

 بهار دل

 سیه چشم و سیه ابرو ٬ سیه مویی            سیه بختم ٬ سیه رویم ٬ ندارم آبرویی

            گر بر تن من جامه غم رنگ به خون  بینی       حکمش اینست که این غم به می ناب بشویی
 
             خرمن افکارم سوخت از آن برق نگاهت          بهر خاموشی اش ای دوست بیاور تو سبویی
 
     به فریادم رس ای تک بهار سبز دل               که برد خزان برگهایم را به هر سویی
 
 عارف عشق نه اینست که به داغش بنشینی      باید که به باغش روی و گل توفیق ببویی


 
 
نقاشی از سهراب سپهری 
نقاشی از سهراب سپهری                                     
 

**یک نکته ای هست که توی هر پستی که شعر فرستادم باید بگم اینه که من نه شاعرم ...نه ادعای شعر و شاعری دارم و نه توانایی شاعری رو.ولی گاهی اوقات خیال یک نویسنده(البته یک نویسنده آماتور مثل من) در قالب یک غزل چند بیتی  بهتر جواب می ده تا نوشتن چندین صفحه . چون حداقل خسته کننده نیست. 

لینک شعر ( آن روز) به صورت عکس با فونت نستعلیق

شاعر : عارف     

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط عارف همتی  | 

شعر راه دل

راه دل

        آن که گوید که رهم عاقبتش پیدا نیست           کور است ور نه کو آنکه دلش شیدا نیست

  آن بنده محتاج دروغ است که گوید               مرا در دل و جان وصل تو تمنا نیست

         آن چشمه خشکیده سرای دل                       هیهات کند که این صحراست و سرا نیست

        آن شاگرد که مغرور شد از آموختن               پیش استاد چاره اش جز به یک قفا نیست

       این وصف که شنیدی وصف تنهایان بود         دل من هیچ دمی با ذکر دوست تنها نیست

 گرچه نفس زندگی ام از پی هوا گیرم             لیک هیچم بندگی و طاعت هوا نیست

این منزل ویران که هر دم فرو ریختنیست       خواب چشمم ببرد که درش وفا نیست

       آب این چشمه عمر به هدر رفت ! عارف         پی آن درختی ببرش که در این دنیا نیست

**من تلاشم رو کردم که بتونم به نظم حرف دلم یا دلی رو بزنم . اگر این شعر رو میپسندید تقدیمش میکنم به شما به عنوان هدیه سال نو (البته مثل همیشه با تاخیر!)  اگر هم آماتور و پر از اشکال میبینید بگذارید پای اینکه من شاعر نیستم و ادعای شعر و شاعری هم ندارم ولی دوست دارم شعر بگم.

شاعر:عارف

2 نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط عارف همتی  | 

پشت در اتاق


مرگ پشت در بسته اتاقم ایستاده و من در اتاق دست به قلمم و مینویسم و با قلم ذهنم مینویسم و با پاکن دلم پاک میکنم.

گاهی کتابی میخوانم و ساعت گرد ثانیه گرد میشود و خورشید به قهر میرود تا بمانم در ظلمت و وقتی که دست از آن کتاب برمیکشم و به سراغ کتاب دیگر میروم خورشید به آرامی به نشانه صلح از پنجره سرک میکشد.

(نقاشی سهراب سپهری)

زمان میگذرد ..به تندی پلک زدنم و به شتاب امواج و من در اعماق دریای زمانم و خبر از امواج سطح دریا ندارم.(آنجا همه چیز آرام است.)

زمان گذشته را مثل کاغذی مچاله میکند و من لابه لای کاغذ های مچاله شده میگردم.

گاهی کاغذی را از نوشته سیاه میکنم و لابه لای کاغذ های سفید(!) قبلی میگذارم و بی اختیار چشمم به در میافتد .

چشمانم در جستجوی آن کاغذ سیاه برمیگردند و دستانم با لرز آن را پاره میکنند و نه مچاله...دستانم از مچاله اش هم میترسند.

به پنجره خیره میشوم.

پنجره ام صاحب خورشید غروب است و هر عصر چشمانم را به میهمانی میخواند و من هر عصر منتظر خورشید غروب خودمم.


(نقاشی سهراب سپهری)

گوشه اتاق و نزیک در لباس بلند سفیدی در انتظار من است.

پشت در مرگ گاهی با مشت گره کرده به در میکوبد تا بیدار بمانم و کنجکاوی قلبم را به گروگان میگیرد تا ببینم که پشت در چیست و کیست.

....و حالا ساعت مقابل دیده گانم ایستاده است ودیگر تیک تاک نمی کند .اتاق دارد تاریک میشود ولی میدانم که نه باطری ساعت دیواری آونگ دار تمام شده و نه شعله چراغ دستی یادگار مادربزرگم.

بلکه این شعله سیاه زندگی من است که دارد خاموش میشود.

با اشتیاق ولی از روی ترس و لرز به کنار در میروم.لباس سیاه دود چراغ گرفته را با آن لباس بلند سفید عوض میکنم و میدانم زمانش رسیده است.

قبل از اینکه مرگ در را به رویم باز کند من پیش دستی میکنم.........

.....و اشک چشمانم را پر میکند تا آنچه را که تحملش را ندارم نبینم .

حس نابینایی را دارم که سالهاست ندیده واکنون می بیند.

میگریم چون به یاد آوردم..... که بودم و میترسم چون...میدانم که الان که هستم.

و بیست سال از آن زمان میگذرد.

 

**این نوشته را به مناسبت ۲۰ امین سالگرد تولدم (۸/۹/۱۳۸۶)به خودم تقدیم میکنم.(البته با تاخیر بسیار)

نویسنده : عارف
 
2 نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط عارف همتی  | 

در صف عاشقان تو ایستاده ام هنوز

 

در صف عاشقان تو ایستاده ام هنوز

احساسم رنگین است آنگاه که به خود مینگرم و چون به غیر مینگرم باد یٔاس احساسم را به تیرگی میکشاند.

صبحگاه خورشید در مشرق بود و اینک در مغرب و تو اکنون در مغربی و من هنوز در مشرق ....پس لحظه ی وصال کجاست.

گناهم چیست که در صف عاشقان تو آخرینم چرا که زمان مرا از خواب وصف تو بیدار نکرد.حال تو بدان آنان که در صف اند همه بیدار و در وصف غیر تو بودند.

در صف آنانند که دستشان از دیدنی ها سرشار است و بر دست من مهر پوچی زدند.

آنگاه پرسیدند : در دل چه داری؟ دینت چیست ؟

حال من داغدار چه بگویم که دل و دینم به یک پیچش گیسوی تو برفت.(عنانم ز دست رفت.)

آنکس که مقبول تو افتد پرده از دیدگانش برمیداری که رخسارت ببیند و آنکس که شایسته نبینی به غلاده کشانند . پس کجاست معشوقی که برای همه ی عشاق ملجعی باشد.


 چشمانم را بنگر : در چشمانم عکس کبوتر سفیدیست که بر بام هیچ خانه ی دلی پا نگذاشته الا  خانه ی دل تو..

سفیدی موهایم را نشان پاکی ام بدان و سیاهی جامه ام را نشان عزاداری ام. حال بدان موی سپیدم به خاطرعزاست و این دو آن زمان حاصل شدند که باد صبا سخن از تو آورد.

چشم هایم را ببین ..به اشکهایم بنگر ...وسعت اشکهایم به وسعت توست و به وسعت دریاهای خروشانت.

سینه ام را بگشا و آتش فراغ درونم ببین که چگونه میسوزاندم و بدان که خورشید آسمانت همی وامدار آتش درون من است.

وبدان که سالها در فراغ توبا همین اشک ها آتش درونم را خاموش ساخته ام.

و بدان که میدانم عاقبت پرده بر افتد به سر راز نهانش.



**به دلیل اینکه سرعت لود شدن وبلاگ بالا باشد مجبورم بعضی عکس ها را مثل این عکس که خودم با توجه به  این موضوع  ترکیب بندی کردم  به صورت لینک برای شما بگذارم.

این عکس زیبا را میتونید از این اینجا مشاهده کنید.

 

نویسنده : عارف

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط عارف همتی  | 

کویر هجرت

 

من اینجا هستم ....درست در مرکز زمین با دست های خالی و لرزان و پاها ی برهنه و غبار آلود و حنجره ی ای خشک شده که از بی آبی توان فریاد زدن نمیدهد. با لباس هایی سفید ولی پاره که از درد و فریاد من تار و پود از هم گسسته اند. دیگر حتی صدای فریاد خودم را نمیشنوم. چشمهایم از دلتنگی دیدن هر آنچه غیر از صحرا به سوزش آمده. دیگر اشکی نمانده که همه ی آتش های وجودم را با آن خاموش کنم.

 

 

از ناتوانی و عجز بر خاکهای کویر زانو میزنم و مثل همیشه داد میزنم ... کجایی؟

نمیدانم که چه حسی است که هرگاه صدایت میکنم حس میکنم که خاک کویر نمناک است. هنوز هم آن یک قطره ی سرد روی گونه های داغ و آفتاب زده ام جمع میشود.ولی خودت میدانی که سالهاست نتوانسته ام گریه کنم. آخرین باری را که گریه کردم را یاد دارم ....

درست اولین باری بود که تو من را راندی و به کویر فرستادی و من از فراغ تو گریه میکردم.

راه را به کمک ستاره های آسمانت در شبهای سرد کویر پیدا میکنم و به یادت تا صبح چشمانم را از خواب محروم میکنم و به تو فکر میکنم........

بگو چشمه ی امیدی که تو حاکم آنی کجاست.....؟

 

 

شاید هنوز بین من وتو پرده ها باشد که فقط با همین دست های خالی و خاکی متوانم آنها را کنار بزنم تا چشمم از دیدنت لبریز شود.

و بدان که تنها میپرستم تو را .....آری تنهایم تنها همچون تو که مثل من یکی هستی و تنها.

دیگر فرصت نوشتن نیست چرا که شب تمام شده و خورشید کویر در افق پیداست.

 

 

آری شبم با این افکار تمام شد و من باید باز رد پاهای خودم را روی خاک داغ کویر هجرتت دنبال کنم.


نویسنده : عارف

 

 

2 نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط عارف همتی  | 

بيا كه دگر من را با غم من نيست.

سال نو مبارک

برايت مينويسم ...

باز از اعماق وجود ...باز در پي اين شب سياه..و باز در پي آن نگاه غمگين تو كه آغشته به مهربود. تا كي بر پل زمان گدایی باشم به اميد تاجر دلي چون تو و تا كي بار غم را بر شانه هاي زخميم تحمل كنم وتا كي عقلم را بر دلم حاكم كنم حاكمي مستبد.

بيا كه من ايستاده ام ...چرخ روزگار را با دستهاي تاول زده ثابت كردم...و به اميد هر صداي پايي آن را رها ميكنم ...و چون مينگرم غير تو هست...بگو كه خود را در پي كدام صداي پا نهان كردي...هر لحظه كه روزگار از دستم رها ميشود ...هاله اي از زمان رخسارم را زرد و مو هايم را سفيد ميكند. و تپش قلبم نااميدانه كند تر ميشود. بيا كه دگر من را با غم من نيست...

در آن غمكده... تاريكي شب چشمانم را فرا ميگيرد و باز آن ماه تابان گواه توست. بيا...پيش از آنكه غوطه ور شوم در نابودي بيا. تا كي با وزش نسيم صبح به بوي تو مست باشم.......

و امروز... امروز نسيم را غميست ...بگو اي نسيم .. تو را چه شده ...بوي عطرت كو...بگو و بي جواب مگذر بر من مسكين.

واي... كه نسيم را ديگر نشاني از تو نيست...

نویسنده:عارف 

2 نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 2:58 قبل از ظهر  توسط عارف همتی  | 

غمكده عشاق

غمكده  عشاق

        گر امشب از فراغ ديدن يار         به كنج خانه اي غمگين نشستم

بدان اي مه كه مي تابي به يارم      كه من با ديدنت سنگين نشستم

**********

         وگرنه ميدريدم جامگان را       به سان روز و شب وقت طلوعش

كه اين روشن طلوعي در دل من        نباشد جز به مهر و جز فروغش

***********

ز آن خنجر كه بخشيدي به پيشم   كه جنسش از زر و روحش ز غم بود

زنم بر سينه ي پر درد و آهم          كه آيا از غمت انديشه كم بود؟

***********

و ليكن سينه ام آواز سر داد             كه از مهر چنان تارت بسازم

كه گر عشقت بجنبانم ز يك دم         خوش آهنگي از اين سازت نوازم

*************

اميد است اين دلم آرام و عاشق           به سمت قبله ي رويت نشيند

چنانكه هر كه از راهم گذر كرد        مست به دنبال بويت نشيند

              

** در اين شعر قواعد و اصول شايد به طرز صحيحي به كار نرفته چون من نه شاعرم و نه ادعاي شعر دارم ولي خوشحالم كه تونستم احساسم رو در قالب نظم هم بيان كنم.

                                                                            شاعر:عارف

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط عارف همتی  | 

وقتی که...

وقتي از كنار شمعدوني پژمرده ي اتاقت رد ميشي بهش نگاه نكن چون مجبور ميشي بر گردي وبهش آب بدي.

وقتي از كنار قبرها كه رديفي كنار هم چيده شده اند رد ميشي خوب نگاه كن شايد اگرحواست به آدمها پرت نشه يه چيزهايي يادت بياد.

وقتي زير بارون رد ميشي و ابرهاي سياه بالاي سرت مي بارن تا سفيد بشن تو هم گريه كن.

وقتي از روي ريل قطار رد ميشي و صداي سوت قطار رو ميشنوي به راهت ادامه بده چون خودت ميدوني قطار مدتهاست كه رفته.

وقتي داري كتابي ميخوني و توش كلمه ي "عشق" رو پيدا كردي روش را با مداد سياه خط خطي كن تا هيچ كس اون رو نخونه ولي تو ميدوني" خط خطي" يعني "عشق".

وقتي توي باغ پاييزي ردمي شي ودرخت ها رو با اون حا ل مي بيني چشمات رو ببند...چشم بذار و ازلابه لاي درخت ها دنبال بهار بگرد.

وقتي روز از كنار پنجره بيرون را نگاه ميكني چشمات رو به روشني عادت نده وگرنه توي تاريكي شب مجبور ميشي به دنبال روشني فرسخ ها راه بري.ولي حيف كه توي اين تاريكي حتي جلوي پاهات رو هم نميبيني.

                                                          نویسنده:عارف

2 نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط عارف همتی  | 

چه کس بود ؟

نمي‌پرسي ز من پيش از تو اي غم         چه کس در خلوت دل آشيان داشت؟
چه کس بود و چرا رفت و کجا رفت؟       چه جايي بهتر از اينجا نشان داشت؟

شاعر:نمیدانم از کیست.

2 نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط عارف همتی  | 

عارف سالک ...باده فروش !
عارف سالک ...باده فروش

 
بوي خوش تو هر که ز باد صبا شنيد                  از يار آشنا سخن آشنا شنيد

             اي شاه حسن چشم به حال گدا فکن               کاين گوش بس حکايت شاه و گدا شنيد

      خوش مي‌کنم به باده مشکين مشام جان          کز دلق پوش صومعه بوي ريا شنيد

       سر خدا که عارف سالک به کس نگفت               در حيرتم که باده فروش از کجا شنيد

                یا رب کجاست محرم رازي که يک زمان              دل شرح آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنيد

     اينش سزا نبود دل حق گزار من                        کز غمگسار خود سخن ناسزا شنيد

  محروم اگر شدم ز سر کوي او چه شد                  از گلشن زمانه که بوي وفا شنيد

           ساقي بيا که عشق ندا مي‌کند بلند                    کان کس كه گفت قصه ما هم ز ما شنيد

    ما باده زير خرقه نه امروز مي‌خوريم                    صد بار پير ميکده اين ماجرا شنيد

          ما مي به بانگ چنگ نه امروز مي‌کشيم               بس دور شد که گنبد چرخ اين صدا شنيد

             پند حکيم محض صواب است و عين خير                   فرخنده آن کسي که به سمع رضا شنيد

    حافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس                      دربند آن مباش که نشنيد يا شنيد


شاعر:حافظ

2 نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط عارف همتی  | 

تاریکی روزهای من...

ادامه پست روشنايي شبهاي من.....

آفتاب از سرلطف با گيسوان طلايي اش بالامي آيد و همه ي پليدي ها به احترام رخسار روشنش به كنارميروند.از پنجره كلبه روزنه اي مي يابد تا سلامي گرم از روز را به من برساند.چشم باز ميكنم . كاغذ نقش شده به مهتاب را لابه لاي دفتري كه پرشده از مهتاب هاي شبانه ميگذارم تاروز شمار شبهايم روز تازه را ثبت كند.بعد هم براي اينكه بعد از خواب سنگين سرم گيج نره واز خود بي خود نشم كنج اتاق خلوت ميكنم تااطرافم رو زير نظر بگيرم اون وسط تلوزيون مثل هميشه روشنه .انگار با اين همه سر وصداش هيچوقت نفهميدم كه روشنه وبايد خاموشش كنم.انگار اين يكي توي عالم من زيادي و جايي براي دركش ندارم در حال اخبار گفتنه.از اين ور جهان تا اون ور جهان را زير ورو ميكنه و از يه موضوع به موضوع ديگه واز يه شاخه به شاخه ي ديگه مي پره تصاوير رو يكي بعد از ديگري عوض ميكنه.و من فقط با چشم نگاهش ميكنم و فكرم جاي ديكري است بعد هم چشمام خسته ميشه و چشم ازش بر ميدارم چشمم به گربه اي ميفته كه طبق عادتش روي دو دست خودش دراز كشيده وبا چشم هاي خواب آلودش داره من رو نگاه ميكنه. انگار داره با زبون بي زبوني ازم ميپرسه چته؟چرا اينقدر مي لرزي . بعد واسه اينكه گربه بيش از اين سوال پيچم نكنه چشم ازش بر ميدارم ......نگاهم رو دنبال ميكنم چشمم به كت سياهي مي افته كه همدم درد دلام زير بارون اشكهام بوده ...و ديشب بعد از قدم زدن زير بارون خيس شده بود و آويزونش كرده بودم كنار پنجره كه خشك بشه.الان ديگه كاملا خشك شده بود انگار خودش هم داشت همين حرف رو بهم ميزد انگار بهم مي گفت بريم بيرون من ديگه كاملا خشك شدم...بريم كنار درياچه ...زير آسمون...بشينيم زير سايه يه درخت پير...و توي راه برگشت هم مثل هميشه بارون بياد ومن روي شونه هات احساس سنگيني كنم. واسه اينكه خودم رو از التماس هاش رها كنم به آرومي چشم ازش برميدارم.باز به دنبال يه چيز ديگه كه نميدونم چيه...نگاهم رو دنبال ميكنم.چشمم به كفشهاي كهنه اي مي افته كه رفيق پرسه هام توي تنهايي بوده وكناردرطوري كنار هم جفت شدند كه انگار مي گن بلند شو بريم رفيق ...بلند شو تا بغضت نتركيده...واسه اينكه زحمتي به تن خسته ام ندم كاسه ي چشمام رو حركت ميدم ...كه نگام به در چوبي مي افته كه بخاطر اينكه قفلش خرابه نيمه باز مونده وانگار منتظر كسيه كه وارد بشه.كسي كه معلوم نيست كيه و كي مياد و اينكه ميدونم هيچ موقع ديگه بسته نميشه...

صداي هيجان مردمي كه پشت در و توي اون جاده ي خاكي نمناك هر كدوم دنبال يه كسي يا چيزي هستند از لابه لاي در به گوشم ميرسه.من هم واسه اينكه حس تنهاييم بغضي به گلوم نفرسته بلند ميشم و از روي بي خيالي ميزنم زير آواز وميرم به طرف كتم ...اون رو به تنم ميكنم.گربه هم كه اونجا دراز كشيده بود با حركت من بلند ميشه فكر ميكنم شايد دنبالم بياد ولي نه اون تنبل تر از اين حرف هاست و ميره يه گوشه ديگه دراز ميكشه.به طرف در ميرم كفش هام رو به پام ميكنم و بندشون رو محكم ميبندم...بعد هم از لاي در نيمه باز ميرم بيرون...........

بيرون هوا سوزش عجيبي داره.كتم رو راست وريس ميكنم ...ميرم كنار جاده زير يه درخت كوچيك ميشينم.هر چند دقيقه يكبار عابري رد ميشه.ومن چشم هايم روميدوزم بهش تا حقيقتش رو تو يه لحظه ازش بگيرم.پيرمردي با كوله پشتي سنگيني بر دوش همراه با پسر جوانش رد ميشود...چه حقيقت تلخي اين پيرمرد نميخواد بعد از سالها تجربه كوله بار تجربش رو روي دوش پسر جوونش بذاره....

كمي اونطرف تر مادري با دختر كوچكش رد مي شود...انگار اون مادر همي ي دنياش رو دخترش ميدونه و اون دختر كوچولوش هم طوري دست مادرش رو محكم گرفته كه انگار مادر رو تنها محافظ دنياي كوچيك خودش مي دونه...و اون حقيقتي بود كه از پيوند دستهاي اون ها ميشد فهميد

عابرها هر كدوم با يه حقيقتي مي اومدند و بعد هم خيلي سريع از كادر چشمام بيرون ميرفتن.

اون وسط يه نفر داره رد ميشه ...يه نفر كه نميدونم كيه ...جوري راه ميره كه انگار ميخواد دنبالش برم... هيچ حقيقتي رو نميشه ازش خوند...بلند ميشم تن خسته ام رو به زحمت از تكيه درخت رها ميكنم و آروم شروع ميكنم به راه رفتن ودنبالش ميكنم ...ولي اون داره از من دور ميشه ...قدم هام رو سريعتر ميكنم ولي اون داره دورتر ميشه انگار هر چه تند تر برم ازش دورتر ميشم نا اميد نميشم شروع ميكنم به دويدن اون جاده خاكي رو دنبال ميكنم كه ادامش از جنگل ميگذره نورآفتاب صورت رنگ پريدهام رو رها نميكنه... از لابه لاي درخت هاي جنگل دنبالم ميكنه يواش يواش دارم بهش نزديك ميشم .

اگه همين طور دنبالش كنم قبل از پل چوبي پيري كه ميگن تحمل وزن بيشتر از يه نفر رو نداره بهش ميرسم بهش ميرسم ...از جنگل هم رد ميشم من دارم به اون و اون داره به پل چوبي نزديك ميشه ..قدم هام رو سريع ميكنم.آره ديگه دارم بهش ميرسم ...دستم رو دراز ميكنم ولي اون به پل رسيده توي يه لحظه حس كردم گرفتمش ولي زير پام خالي شد ...پل شكسته و من روي پل به اون رسيدم پاهام سرد شد چرا كه ديگه هيچ وقت روي زمين قرار نميگيره...

و در حالي كه با اون به ته رود دره سقوط ميكردم بلند فرياد زدم....

سرم خيلي گيج ميره ...سرم رو تكان ميدم چشم هام آروم باز ميشه...كجام؟؟ كنج اتاق ...نگاهي به اطرافم ميكنم...تلوزيون روشنه و داره برنامه اي نشون ميده ...گربه اون كنار خوابيده ...كتم همونجايي بود كه آويزونش كرده بودم...و كفشهاي كهنه ام كنار در بود ...ولي عجيبه...چشم هام رو يك بار باز و بسته ميكنم تا اشتباه نكرده باشم...در بسته بود....

نویسنده:عارف

2 نوشته شده در  جمعه 6 آبان1384ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط عارف همتی  | 

روشنايي شبهاي من............
 

من جزٍ اون دسته از مجنون هایی هستم كه نيمه شب با صداي كنسرت جيرجيركها از خواب بيدار ميشم و توي شبهاي سياه تو ته ته هاي ذهن خودم دنبال يه حس قشنگ و پر از اميد ميگردم و وقتي كه هيچ روزنه اي پيدا نميكنم شب با همه تاريكيش من را فرا ميگيرد.بعد ميروم كنار پنجره تا مهتاب آسمون را فرش دل خودم بكنم كه صداي يه جغد پير كه سالهاست روي بوم خانه لانه كرده مثل هر شب دودمان اميدم رو به باد ميدهد . مثل اينكه توي اين شب تاريك دنبال آينده سياه من است.

پنجره را ميبندم تا مهتاب را در پشت پنجره هاي لكه دار و دور ازهر صداي نحسي بشنوم . و بعد هم طبق عادت ميشينم روي ميز چوبي و دست به قلم ميشم و چشمهايم را ميبندم تا توي تاريكي شب چشم دلم ودست ذهنم احساس ناتواني نكنند وبعد هر چه كه توي دلم هست روي كاغذ مي آورم....

مثل اينكه ديگر فقط دستم كار ميكند آرام آرام حركت مي كند و با هر هيجاني مي ايستد.....و سرانجام ذهنم آرام مي گيرد بعد فقط صداي تيك تاك ساعت به گوشم مي رسد......... و صداي خروسي كه با شروع صبح به اوج ميرود وبعد يواش يواش آرام ميشودچرا كه ديگر افتاب با مهرباني دست بر سرم مي كشيد.پلك هايم را باز كردم تا چهره روشنش را ببينم نگاهم به كاغذ سفيدي ميافتد كه نقشه ي فرش دلم روي آن هك شده بود!!!!!.آري مهتاب....

نویسنده:عارف

2 نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط عارف همتی  | 

تقدیم به شما

تقدیم به شما که رازگل سرخ براتون مهمه:

 این هم لینک یک گل سرخ زیبا

 

2 نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1384ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط عارف همتی  | 

 
** کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گلی سرخ شناور باشیم **